من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من ...
غصه هایت برای من ...
همه بغضها و اشكهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...
صدای همیشه خوب بودنت را
دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم ...

[ پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 9:0 ] [ خاطره ]
[ ]
قایقی خواهم ساخت...باکدوم عمر دراز؟
نوح اگر کشتی ساخت عمر خودرا گذراند با تبر روزوشبش به درختان افتاد
سالیان طول کشید عاقبت اماساخت...بس بگو ای سهراب شعر نو خواهم ساخت بیخیال قایق...
یاکه میگفتی تا شقایق هست زندگی بایدکرد...این سخن یعنی چه؟؟؟
باشقایق توباشی زندگی خواهی کرد ورنه این شعروسخن یک خیال بوچ است
بس اگرمیگفتی تا شقایق هست حسرتی بایدخورد جمله زیبا ترمیشد
توببخشم سهراب که اگر درشعرت نکته ای اوردم انتقادی کردم
بخدادلگیرم
ازتمام دنیا ازخیال ورویا
بخدا دلگیرم
بخدامن اسیرم درجوانی بیرم
زنگی رویایست
زندگی بردرد است
زندگی نامرد است
[ دوشنبه پنجم فروردین 1392 ] [ 12:37 ] [ خاطره ]
[ ]
دوست داشتن یعنــــی
اونی که اگه صــــــد دفعه هم ناراحتــــش کنی
هربار میـــــــگه این دفعه آخـــــریه که می بخشــــــمت...!!
و بازم با اخـــــم میاد توی بغــــــلت...
در نـگـاهـت چیزیست ،که نمیدانم چیست؟
مثل آرامـش بعد از یک غـم ،
مثل پیدا شدن یک لـبـخـنـد ، مثل بوی نم بعد از بـاران ،
در نـگـاهـت چیزیست که نمیدانم چیست ؟
من به آن مـحـتـاجـم .....
نگاه ساکت مردم به روی صورتم دزدانه می افتد ، همه گویند عجب شاداست ،
عجب خندان دل مردم چه میداند که من دنیایی از اشکم.
گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها
حسرت ها را می شمارم
و باختن ها
وصدای شکستن را
... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم
وکدام خواهش را نشنیدم
وبه کدام دلتنگی خندیدم
که چنین دلتنگــــــــــــــــم
[ یکشنبه ششم اسفند 1391 ] [ 17:3 ] [ خاطره ]
[ ]
دیگر نمیدانم چه کنم یا چه بگویم....
خسته ام...
کمی هم بیشتر...
فراتر از تصورت...
سخت است برایم توصیفش...
تا به حال نمیدانم دیده ای درماندگی ها و بی قراری های من را یا نه؟!...
بغض فرو خرده در گلویم...
بهانه گیری های دل بی قرارم...
ویا غم نهفته در نگاهم...
که به خدا قسم...
هیچ یک از این ها دیدن ندارد...
[ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ] [ 21:45 ] [ خاطره ]
[ ]

خــــاطـــــره یــعــنــی
یــه ســکــوت غـیــر مــنــتــظــره مــیــان خــنــده هـــای بـــلـــنـــد . . .

لبریز شده ام
از درد
وحتی گاهی سر ریز میشود
اشکهایم؟؟
چه کسی میداند گنجایش من چقدر است؟؟
بگویید "اویی" بیاید
تخمینش کار چشمان اوست
نه عاجزان

عدالت عجیبیست
که من تمام احساسم را بر دوش واژه ها
بگذارم
واز آنها بخواهم تا یادت را ابدی کنند
آنوقت تو شاید عاشقانه هایم را
بخوانی
..شاید..

دیر زمانیست
در برزخ نگاهت مانده ام
وچیزی به نام بغض
راه نفسهایم را بسته است
با این انگیزه
که بدانم
بهشتی ام
یا
جهنمی

[ یکشنبه دهم دی 1391 ] [ 19:27 ] [ خاطره ]
[ ]

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق
عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست
چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!
که هر بار ستاره های زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان پر ستاره کنی
و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی
و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جدا دل خوش کنی
و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...
[ دوشنبه بیستم آذر 1391 ] [ 18:55 ] [ خاطره ]
[ ]
کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه “حالت چطوره؟”
و تو جواب میدی “خوبم!”
کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه: “میدونم خوب نیستی…
گاهی کامل فراموش می کنی و بعد می بینی که باید منتظر می ماندی
و گاهی آن قدر منتظرمی مانی که می فهمی زودتر از این ها باید فراموش می کردی
[ پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ] [ 19:38 ] [ خاطره ]
[ ]

بالاخره یک روز...
تمام شناسنامه های دنیا را پاره خواهم کرد!
وقتی نام " او " به عنوان " همسر "
در شناسنامه تو ست...
شناسنامه بی رحم ترین کاغذ پاره ی دنیاست...
می دانی...
شناسنامه...چیز کثیفی ست!!
بیزارم از این شناسنامه های دو به هم زن !
[ پنجشنبه چهارم آبان 1391 ] [ 19:31 ] [ خاطره ]
[ ]

چنان کیشت می کنند …
که سالهای سال مات می مانی …

فقـط بگو ،
چگونه رفتن و نبودنت را باور کنم ؟ ؟
وقتی آغوش من هنــــــوز .....
بوی بودن ات را میدهد ؟؟؟؟

دلم با تو بود
تو ولی سرد شدی
آنقدر سرد که به ناچار گرمایم را به تو بخشیدم
و تو به من تهمت سرد شدن زدی !

یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را
یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست


عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟
یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟!
عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت
پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهــم اسـت؟
پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!!
از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟
[ چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ] [ 8:42 ] [ خاطره ]
[ ]


سلام 
